تبليغاتX
حوا نیا آدم نیست

حوا نیا آدم نیست


آدمــا گاهــی لـــازمه چنــد وقــت کــرکــره شـونـو بکشــن پــایین


یــه پــارچــه
ســـــیــاه
بـزنـن درش و بنـویســـــــــن


کســـی نمــــرده ، فقــــط دلــــم گـــرفتــــه


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:22  توسط سحر  | 

عکســـــت را نگــــاه میکنــــم آخ کــــه ایــــن عکـــس پیـــر


نمیشـــود ...


امــــــا ، پیـــــــرم میکنــــد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:49  توسط سحر  | 

فاحشه دوستت دارم

نه به خاطر این که فاحشه ایی! نه به خاطر اینکه تن فروشی

دوستت دارم چون نقش مطهره ها را بازی نمیکنی

چون ادعای درستکاری نداری

و نمیخواهی خودت را پشت چهره ای معصوم پنهان

کنی و ادعای عاشقی نداری...

و اگر روزی عاشق شوی ،با قلبت عشق می ورزی ،

نه با جسمی که حریص رابطه است !

تنت سیراب است و روحت تشنه !

برعکس آدمهای امروز که همه تنی تشنه دارند بدون قلب

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:55  توسط سحر  | 

به كوری چشم تو هم كه باشد حالم خوب ِ خوب است اصلا هم دلم برایت

تنگ نشده حتی به تو فكر هم نمی‌كنم باران هم تو را دیگر به یاد من

نمی‌آورد مثل همین حالا كه می‌بارد... لابد حالا داری زیر باران قدم می‌زنی .

. . ... اما... چترت را فراموش نكن ! لباس گرم را هم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:21  توسط سحر  | 

از این آمد و رفت های مکرر دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم گرفته یا نیا ، یا نرو !



+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:26  توسط سحر  | 

 

صبح هم ماجرای ساده ایست گنجشکها بی خودی

شلوغش میکنند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 19:26  توسط سحر  | 

چی شد که سیگاری شدی ؟

-یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم

چی شد که ترک کردی؟

یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم !

... چی شد الکـــلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟


... ... -یه شب بارون میومد… دوباره تنها شدم ...


چی شد آوردنت اینجا ، بستریت کردن؟


-یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم… تو خیابون دیدمش ..

اون لعنتـــــــــــــي تنها نبود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 11:3  توسط سحر  | 

همین جایی که هستی باش ...

از این خونه بری کیشی ...

تو این خونه خودت شاهی ...

داری سرباز کی میشی ؟

همین جایی که هستی باش ...

عذاب رفتنت کم نیست ...

تو " حوای " کسی میشی ..

که مــــــــن ... می دونم " آدم " نیست ..

حوا نیا ... آدم نیست ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 11:11  توسط سحر  | 

امروز دهم فروردین تولد یک سالگیه وبلاگمه

از همه ی دوستانی که وبمو تو این یک سال حمایت کردن تشکر میکنم

ممنونم از همتون.

دمتون گرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 2:42  توسط سحر  | 


سلام دوستاي گلم

اين آخرين آپ 90 ..

اميدوارم سال خوب و خوشي داشته باشين

و اينكه 10 فروردين تولد 1سالگيه وبلاگمه

مرسي از همه ي شما دوستاي وبلاگيم كه با نظرات زيباتون منو دلگرم كردين

اين آپ تا اواخر عيد 91 تو وبلاگم هست.

در آخر سال خوب و پر بركتي رو براي شما دوستاي گلم آرزومندم.

يا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 21:16  توسط سحر  | 

عکس


بوی باران

بوی سبزه

بوی خاک

شاخه های شسته

باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس

رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگــار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتــاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 12:53  توسط سحر  | 

عکس های زیبا از غروب آفتاب


آنقدرغرق غروبی که سحریادت نیست




+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 20:42  توسط سحر  | 


خداوندا ، جای سوره ای به نام “عشق” در قرآن تو خالیست


که اینگونه آغاز شود :


و قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 23:10  توسط سحر  | 

دلم درد می کند


انگار


خام بودند


خیال هایی که به خوردم داده بودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 23:24  توسط سحر  | 

همیشه حرف از رفتن هاست،


کاش کسی با آمدنش غافلگیرمان کند...



عزیزم حسادت نکن،این که بعد ازتو بغل گرفته ام ،


زانوی غم است !

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 12:32  توسط سحر  | 

کاش دنیا یکبار هم که شده



بازیش را به ما می باخت مگر چه لذتی دارد



این بردهای تکراری برایش؟!...


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 11:59  توسط سحر  | 

حـالا کـه میـخـواهـی بـروی  لطفــا قـدمـهـایـت را تنـدتـر بـردار  …


دلـم را فـرستــاده ام دنبـالِ نخــود سیـــاه . . .


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 15:48  توسط سحر  | 

دلمان كه ميگيرد

                        تاوان لحظه هاييست

 كه دل ميبنديم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 11:51  توسط سحر  | 

داستان غم انگیزی ست....

دستی که داس را برداشت،

همان دستی ست...

که یک روز...

در خواب های مزرعه،

گندم کاشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 15:1  توسط سحر  | 

حـالـا کـه رفـتـه ای


خیـالت را مـی فـرسـتـی سـرک بـکـشـد


مـیـان رویــاهـایـم کـه چـه شود؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 21:12  توسط سحر  |